Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers
بردیا شیطونک مامان و بابا
برای تو که شیرین ترین بهانه زندگیم شدی

 

هنرمند کوچک : چند روز پیش وروجکم داشت آهنگ می زد : دیس دَ دیس دَ ... بعدش بهم میگه : خوب برات می خونم ؟

جوراب بردیا : هفته پیش چند جفت جوراب برای خودم خریدم که کنار قوزک پا از این گل و بلبلهای فانتزی داشت اولاً وقتی دیدش گفت : مال بردیا کو ؟ اینها همش مال بردیاست ؟ بعدش کنار یکی پروانه بود که از شاخکهاش می ترسید حالا هر بار می بینه بهم می گه : پروانه که ترس نداره ؟

شهروند : پنج شنبه هفته گذشته آخر شب رفتیم شهروند آرژانتین . عسلک مامان سوار یکی از چرخها شد و با بابا افشین همراهی می کرد منم تو فروشگاه می گشتم . جالب اینجاست که اونقدر با صدای بلند آواز می خوند اونهم فکر کنم به زبون ارمنی که هربار گمشون می کردم از صدای اون ردش رو پیدا می کردم . بهش می گم : آخه اینهمه بچه اینجاست هیچکدومشون این موقع شب آواز می خونن که تو می خونی ؟

پسر با کلاس : چند روز پیش یه شو می دید که یه خانوم با شلوارک خیلی خیلی کوتاه با یه آقا سوار موتور بودن . بردیا می گه : مرجان بیا خانوم شلوار نپوشیده بهش می گم : اِ اِ بگو بپوشه عیبه می گه : نه نپوشه همینجوری خوبه

تماس با آقای دکتر : چند وقته هر موقع بد غذایی می کنه بهش می گم : الان می رم زنگ می زنم به آقای دکتر بهش می گم غذا نمی خوری . جمعه شب که با ۱۰۰۰ زحمت پیتزا پختم اصلاً لب به غذا نزد بعدشم بهش گفتم که می رم به آقای دکتر زنگ می زنم . گفت: خودم می زنم گوشی رو برداشت و گفت : الو آقای دکتر بردیا شام نخورده . صبر کن صبر کن الان شام می خوره (ولی همچنان نخورد) 

شیرین زبونی : دیشب بابا افشین رو صدا می کرد که بیا بیا اونهم داشت چایی می خورد برگشته بهش می گه : اینقدر چایی نخور دیگه بابا

وروجکم در خانه کودک پارک ساعی

 
عسلک مامان و برج اتوبوسی
 
 
شیطونک مامان و اسباب بازیهای تازه کشف شده
 
 
اسباب بازیهای جدید : دیروز براش این دو تا ماشین رو خریدم اگه بدونین چه ذوقی کرده بود بغلشون کرده بود به همه تک تک نشون می داد و می گفت : تو بچه خوبی بودی مرجان برات همه رو خریده ( یکی ببینه فکر می کنه اصلا بچه ام تا حالا اسباب بازی ندیده )
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 16:45  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

 

سلام

عزاداریهاتون مقبول . کنار عسلکها حسابی کیف کردین ؟ به ما که خیلی خوش گذشت اما چه حیف زودی تموم شد . وروجکم یاد گرفته از صبح که بیدار میشه یه طبل دستشه می زنه و به زبون خودش می خونه منم باید براش زنجیر بزنم و خلاصه هی طبل رو میده زنجیر رو می گیره ، زنجیر رو میده طبل رو می گیره ... بعدشم خودش میگه بالاخره چی؟

یکشنبه شب تو کوچه مون دسته آوردن بردیا ۱-۲ ساعت با بابا افشین تو کوچه سرگرم بود آخرش که اومده بالا میگه : مرجان ببعی خون اومده بود اینجوری غش کرده بود و خودش رو تالاپی انداخت رو مبل (نفهمیدیم غش رو از کی یاد گرفته ما که تا حالا غشی نداشتیم )

خونه مامانی : سه روز کاری هفته پیش چون خاله ساحل امتحان داشت وروجکم خونه مامانی بود و کلی کیف کرد عصرها هم همیشه با گریه و به بهونه دیدن ببعی می بردیمش خونه جالب اینجاست که حتی حاضر نبود با حدیث جون جون بازی کنه و می گفت با مامانی باز کنی

ساندویچ ساز : سه شنبه ای پسر کوچولو ساندویچ ساز رو تو کابینت دید و کلی به بابا افشین اصرار که بیارش پایین بعدش که آورده بازش کرد و نشسته روش میگم این چیه ؟ میگه صندلی بردیا  (باز شرح وظایف کلاً تغییر کرد )

تستر رو آورده میگم این چیه ؟ میگه : ماکروفر سیاه ( استیل و مشکی ) بعدش میگم : کی خریده ؟ میگه : آذر جون خریده بردیا بازی کنه

بادبزن : یه بادبزن پیدا کرده میگه بردیا می خواد مرجانو باد کنه

عمه وانیا : دیشب خونه خاله مژگان بودیم ، دایی مهدی هر سال سوم امام نذری میدن ، وانیا توپولی یه عمه داره و یه پسرعمه به نام محمدرضا که لباس نارنجی پوشیده بود . جالب اینجاست که بردیا می خواست پسرعمه رو صدا کنه می گفت : عمه وانیا که نارنجی پوشیده

به وانیا نگی ها : چند روز پیش خواستم با گوش پاک کن بینی اش رو تمیز کنم به قول خودش یه جوجو گنده داشت وقتی دیده بهم می گه : به وانیا نگی ها (بچه ام رودربایستی داره )

لغت نامه : یاکُشت (لاک پشت) ، فوتکا (فوتبال) ، چسکوندی (چسبوندی)

در ضمن همچنان تو تلفظ ر و ل مشکل داره مثلاً رنو رو یکبار دنو و یکبار قنو تلفظ می کنه آخرشم ازم می پرسه : من چی میگم ؟ که من بهش میگم رنو بعدش میگه : یِنو

اینم پسر کوچولوی خوش تیپ من

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 8:46  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلام سلام ۱۰۰ تا سلام ، آخر هفته خوب بود ؟ یا برای شما هم مثل برق گذشت ؟ ناراحت نباشید بابا جون عوضش ۳ روز دیگه که بشه ۴ روز تعطیلین و کنار وروجکها حسابی کیف می کنین و ...

و اما اصل مطلب اینکه :

بازم یه حموم دیگه : شنبه گذشته ، عصر که از اداره رفتم خونه یه سی دی برای پسر کوچولو گذاشتم و رفتم دوش بگیرم . دیدم شامپوم تموم شده قوطی خالی رو انداختم پشت در حموم و یه پرش رو جاش گذاشتم و .. چند دقیقه نگذشته بود که دیدم صدای گریه بردیا بلند شد ، در رو باز کردم دیدم آقا فضولی فرمودن قوطی خالی رو برداشتن و ته مونده اش رو خالی کردن رو سرشون که موهاشونو بشورن و بقیه اش رو که دیگه خودتون می تونید حدس بزنید ، خلاصه تندی کشیدمش تو حموم لباسهاشو در آوردم و گرفتمش زیر دوش .

پلنگ صورتی : یه روز که داشتم از سر کار برمی گشتم خونه ( بردیا خونه مامانی بود و باید می رفتم اونجا ) رفتم اسباب بازی فروشی سر کوچه که برای وروجکم یه تاکسی بخرم ، چون چند وقتیه عشق تاکسی شده ، وارد مغازه شدم دیدم کلی عروسک پلنگ صورتی اونجا چیده شده ، منم که بچه ذلیل دیدم حالا که بچه ام پلنگ صورتی دوست داره یکی براش بخرم ، خلاصه اگر بدونین وقتی اومدم خونه چه ذوقی کرده بود همش می گفت : بردیا پسر خوبی بوده پلنگ صورتی اومده خونه اش (قربون این فرشته های کوچولو که از چیزهای به این کوچیکی اینقدر ذوق می کنن)

آموزش انگلیسی : چند وقتیه که خاله ساحل داره به وروجکم آموزش زبان انگلیسی میده می دونین چی یاد گرفته : Cat ,Dog ,eyes,nose,finger,hand,foot,orange,apple,banana,mother,father,picture,Car,Police car

تلویزیون : یه روز که داشت طبق معمول کارتون می دید بهش گفتم : برو تلویزیونو بگیر ببین موقع نماز شده یهو دیدم رفته دوتا دستهاشو گذاشته این طرف و اون طرف تلویزیون و به اصطلاح بغلش کرده و میگه : دیدی تلویزیونو گرفته

حدیث جون اومد : دوشنبه گذشته ، بالاخره امتحانات این ترم حدیث جون جون ، عشق اول و آخر وروجکم ، تموم شد و برای مدت ۲۰ روز از تبریز اومد . خلاصه دیگه نمی شه وروجکم رو خونه مامانی پیدا کرد از صبح تا غروب میره پیش حدیث جون و اونهم کلی عکسهای خوشگل ازش میگیره ببینین:

جالب اینجاست که همیشه منتظر می مونه تا حدیث بیاد و براش لاک بزنه ، پنج شنبه ای بهش می گم خب به حدیث بگو برای منم لاک بزنه می دونین چی میگه ؟ میگه : نه تو پسری به حق چیزهای ندیده و نشنیده 

سرزمین عجایب : چهارشنبه شب ، توی یه شب بارونی ، وروجکم رو بردیم سرزمین عجایب ، کلی بهش خوش گذشت و هر چی اسباب بازی میشد سوار شد ، خوبیش این بود که چون آخر هفته نبود خلوت بود ، موقع برگشت آدمک یا به قول خودش آقای اسباب بازی رو دید ، از یه طرف هم ازش می ترسید از طرف دیگه هم دلش نمیومد ولش کنه و دنبالش راه افتاده بود تا اینکه آقای اسباب بازی اومد باهاش دست داد ، سرش رو بوسید و بغلش کرد پسر کوچولوی منم دیگه باهاش شد پسرخاله

موقع برگشتن هم یه راست رفت تو مغازه اسباب بازی فروشی و یه قطار نشون میده هی مثل طوطی پشت سر هم می گه : دوست داری اینو برات بخرم . منم که دیدم کوتاه نمیاد گفتم باشه بخر . خانوم فروشنده آورد تست کرد و تحویل داد که یهو چشمم به پازل ماشنها افتاد و از اونجائیکه وروجکم بدجور عاشق این ماشینهاست و تک تکشون رو به اسم می شناسه و به اصرار بابا افشین یکی براش خریدیم و بعدش متوجه شدیم خانوم فروشنده ماتر به قول بردیا گنده داره خلاصه اینکه تصمیم به این شد که قطار رو پس بدیم ماتر بگیریم  اونهم کلی با ذوق یه پسر کوچولوی شیرین زبون جالب اینجاست وقتی برگشته خونه میگه : پس قطار کو ؟

گوجه فرنگ : تازگیها عادت کرده میره رو تختمون می پره منم صدا می کنه براش شعر بخونم ( من میگم : ناز دارم اون میگه نَستدَه بخون ) و قربون صدقه اش برم . دیروز که دیگه خسته شده بودم بهش گفتم بیا پایین دیگه وروجک بازی در نیار . که دیدم از خنده غش کرد حالا هربار صدام می کنه میگه : بیا بگو گوجه فرنگ در نیار

یه کلک کوچولو : از اونجائیکه بردیا به سختی شیر می خوره تازه اونهم فقط با کاکائو . منهم برای اینکه یه گول کوچولو سرش بمالم شیر رو با شکر شیرین می کنم و یه کمی چای میریزم توش تا رنگش تیره بشه و وروجکم فکر نه شیر کاکائو می خوره

بردیا خوشگله : پنج شنبه شب که تو ماشین نشسته بودیم بریم خونه مامانی نور چراغ عقب ماشین جلویی خورده بود تو صورتمون و قرمز شده بودیم بردیا گفت : افشین قرمز شده ، مرجانم قرمز شده . منم گفتم : بردیا هم قرمز شده گفت : نه نه بردیا خوشگله

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 8:51  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 8:21  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلام سلام ۱۰۰ تا سلام ، ۱۳۰۰ تا سلام . خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟

اگر می خواین از شیرین ترین وروجک دنیا بشنوین بسیار بسیار خوش آمدین  

سی ماهگی : چهارشنبه گذشته سی امین ماهگرد تولد عسل ترین یکی یکدونه دنیا بود . فرصت مناسبیه تا برای چند هزارمین بار بهش بگم که هممون عاشقانه دوستش داریم ، براش بهترینها رو آرزو می کنیم و برای رسیدن به آرزوهاش از تمام وجودمون مایه میگذاریم .

تولد سورنای کوچولو : مامانی بردیا زخمت کشیدن و شنبه گذشته یه تولد خوشگل برای این تنها پسرخاله دور از وطن گرفتن . امیدوارم این پهلوون کوچولو که قطعاً شیرین ترین سرمایه مامان و باباشه به همه آرزوهای خوشگل و شیرینش برسه

کیک تولد سورنا گلی (وانیا توپولی در حال ناخنک زدن)

میز شام (دست مامانی جون درد نکنه)

اینم خوش تیپ ترین پسرخاله در حال بادکنک باد کردن

واکسن آنفلوانزا : همون شنبه هفته پیش که شب یلدا بود و تولد سورنا گلی ، وروجکم وقت دکتر داشت و بالاخره موفق شد که واکسن آنفلوانزا بزنه . البته نکته مهم اینجاست که اصلاً اصلاً اصلاً حتی صداش در نیومد و حسابی تعجب همه از جمله آقای دکتر رو برانگیخت طوریکه ایشون ویزیتشون بعلاوه یک بادکنک و بیسکویت ویزیتشون رو هم جایزه دادن به وروجکم (البته ۲۰۰۰۰ تومان هزینه تلقیح واکسن رو دریافت نمودند ها اشتباه نشه )

لجبازی : پسر کوچولوی من چند وقته حسابی لجباز شده انگار فهمیده اگه گریه کنه اموراتش سریعتر پیش میره ، هر وقت با مخالفت مواجه میشه صورتش رو جمع می کنه و الکی صدای گریه در میاره

شیرین زبون مامان : تازگیها یاد گرفته هر چی بهش میگم میگه : حالا بذار اینکار رو بکنم ، حالا بذار کارتونم رو ببینم ، یه دقه (دقیقاً یه دقه)بذار بازی کنم .

عسلک با دقت : چند روز پیش از سر کار که برگشتم خونه ، یادم رفت کفشم رو ببرم داخل . یکساعت که گذشت بردیا اومد و گفت : کفشتو چرا نیاوردی تو ؟ برو کفشتو بیار تو . ببینید تا کجا حواسش هست

بازی یه کمی ترسناک : معمولاً وقتی میرم حموم به بردیا میگم بره بشینه کارتونش رو ببینه ، هر چند لحظه یه بار هم صداش می کردم ببینم چیکار می کنه . چند روز پیش که رفتم دوش بگیرم هر چی صداش کردم جواب نداد ، شیر آب رو بستم و با صدای بلند داد زدم بازهم جوابی نیومد ، یهو یادم افتاد که قبل از اینکه برم حموم یادم رفته در خونه رو قفل کنم دیگه رسما داشتم سکته می کردم گفتم حتماً در رو وا کرده رفته بیرون نفهمیدم چطوری کارم رو تموم کردم حوله پوشیدو و بدو بدو اومدم بیرون دیدم رو مبل نشسته زل زده به تلویزیون و اصلا نمی شنوه صدامو

خونه و زندگی : یه روز بردیا حسابی خونه رو بهم ریخته بود و اسباب بازیهاش همه جا ولو بود ، منم برگشتم بهش گفتم : ببین خونه و زندگی رو چیکار کردی؟ که یهو وروجکم قش کرد از شدت خنده ، نمی دونم کدوم قسمتش براش خنده دار بود ، اما الان هر بار که می خواد سر به سرم بذاره یه چیز میندازه وسط هال و میگه : ببین خونه زندگی رو ریخت و پاش کرد . تو تلویزیون هم هر کی این اصطلاح رو بکار می بره بردیا میگه : مثل مرجان میگه خونه زندگی

دستکش رنگ : دیشب بردیا رفت و یه کیسه فریزر دستش کرده و بهم میگه بیا موهاتو رنگ کنم منو میگی گفتم : اینو دیگه از کی یاد گرفتی؟ بعدشم یه کیسه زباله پیدا کرده میگه : دستکش رنگ گنده (کلاً شرح وظایف کیسه زباله رو تغییر داد)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 9:34  توسط مرجان (مامان بردیا) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بردیا(علی) هدیه ای ارزشمند و با شکوه از جانب خدای مهربون در ساعت 9:30 صبح روز یکشنبه 4 تیر 1385-بیمارستان جم - دکتر نادر حشمتی
وزن هنگام تولد 460/3 قد : 52 سانتی متر

نوشته های پیشین
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آرشيو
پیوندها
شیطونک در پرشین بلاگ
خاله مژده مامان سورنا جون
پروفسور سلطان زاده
مامانا بچگیا از اینا می دیدن
دانستنی های تعلیم و تربیت
آنچه مادران باید بدانند
هلیا جون مامان افروز
کتاب کودک
انتشارات با فرزندان
رنگ آمیزی 1
رنگ آمیزی 2
بردیای ناز مامان و بابا
آشپزخانه شیندخت
بردیا پسر خوشگل مامان
مطبخ خاله خانم
روی میز آشپزخانه
موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
کودکانه
عکس ، فیلم و مطالب کودکانه
یادنامه ای برای پرستوی مهاجر : آرین باقری
ایلیا کوچولو
دست نوشته های یک کودک خفن
سایت آموزش ایرانیان
ماه من فقط رژین
خاطرات بزرگ شدن من
گلستان بچه ها
وقتی علیرضا کوچک بود
خاطرات من و نی نی کوچولوم-سورنا
روانشناس کودک
علیرضا پسر ناز من
بابایی ها و نی نی ها
بهترین مدلها در اینجا
هستی جوجو
کسری و بچه های خاله اش
به به مامان
ضد حال به دختر پسرا
آرش وروجک مامان آرزو
محمد امین همه زندگی من
بچه ها از کجا می آیند؟
رادین زندگی مامان ندا و بابا کورش
شیرینی زندگی ما- الینا کوچولو
دوقلوهای من
حس قشنگ مادری-ایلیا
پرهام دلبندم
یونای من
ارشیا گلی و مامان و بابا
بردیای مامان مرضی
شازده کوچولو - آرمان گلی
آغاز راه
مزون سی تا
خانه دار
لباس ایرانی
دایرة المعارف آشپزی
محمدمهدی کوچولو و خاطراتش
من و شوهرم(عسل بانو)
دایی بهنام (جمعمون جمعه)
The Different
عروسک مامانی - زهرا جون
آموزش آشپزی
آشپز کوچولو
آشپزی و شیرینی پزی خاله توران
دنیای سبز ابوالفضل جون
ساده ولی شبیه آسمان - سپهر وروجک
کوچولوهای دوست داشتنی
ایلیا جون
دلبرانه
شایگان ( قلب مامان و بابا)
از کورش صغیر تا کورش کبیر
صهبا دختر ناز مامان شیوا
عسل عشق مامان و بابا
آرتینا جون ماتیتی
ماجراهای سارا و مامان
هنر و سرگرمی
گلسا کوچولو شیرین زندگی مامان مونا
ملیسای مامی
پریسا عسلی و پارسا گلی
حیاط خلوت من
کودکان پرشین بلاگ
آدرینا ، تکه ای از ماه
نازنین و نیکان
دنیای عکس کودک - سلدای عزیز
امیر علی نازنین
باران عزیزم
نادیای خوشگلم
نگار جون
مجله اینترنتی ویژه کودکان
همراه با نیایش عزیز
نیما گل عشق
سعیدرضا امید مامان و بابا
محمد معین عسل مامان و بابا
هومن جون پسر حوا
عسل فسقل
آیسا عشق خاله اش
شازده کوچولوها
جاناتان مرغ دریایی کوچک-آراد جون
مامان فرشته و قاصدک خوش خبرش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

تبلیغات رایگان
 
DaisypathAnniversary Years Ticker