

![]() |
![]() |
|
| برای تو که شیرین ترین بهانه زندگیم شدی |
|
سلامممممممممممممممم
خوب و خوش و سلامتید؟ ما هم خوبیم و ملالی نداریم جز دوری شما !!! وروجک هم خوبه و شنبه از سفر یک روزه برگشت . درحالیکه علیرغم اینکه سعی می کرد بروز نده ولی دلتنگی رو می شد از چشمهاش خوند . البته بهم گفت : شب موقع خواب ( اونهم ساعت ۴ صبح !!!!) چشمهام رو بستم و بهت فکر کردم و فکر کردم تو پیشم خوابیدی از عوارض مسافرت بدون مادر هم براتون بگم که : جمعه شب ساعت ۱۱ با تهدید اینکه اگر غذا نخوری مامانت میاد دنبالت بهش شام دادند , صبحانه شنبه هم که نون خالی میل فرمودند و ساعت ۶ عصر هم که تشریف آوردند منزل هنوز ناهار نخورده بودند !!!!! اونهم بچه ای که بنده باید لیوان شیر و آب پرتقال رو دستم بگیرم تا ایشون میل کنند !!!! شب جمعه هم به اصرار وروجک خان مامانی و بابایی و خاله ها و .... دعوت کردیم خونه مون و پسرخاله ها و دخترخاله کلی خوش گذروندند |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 8:46 توسط مرجان (مامان بردیا) |
|
|
سلامممممممممممممممممم صبح روز برفیتون به خیر ما همه خوبیم و ملالی نیست جز دوری
وروجک دلبندم و در جواب سوال بنده که پرسیده بودم
: پس من چکار کنم؟ فرمودند : برو خوش بگذرون من : با کی؟ ایشون : خب با خودت من : شب موقع خواب گریه می کنی ایشون : نه مگه خونه مامانی می رفتم گریه می کردم؟!!! من : دلت برام تنگ نمیشه؟ ایشون : هر وقت دلم تنگ شد چشمهام رو
می بندم و صورتت رو تو چشمم می بینم و صدات رو می شنوم دیگه دلم تنگ نمیشه تو هم
همینکارو کن و این شد که بنده حریف یک الف بچه
نشده و ایشون در نهایت شادی و خوشحالی با بابا افشین رفتند شمال . البته من
بیشتر به خاطر این خوشحالی بیش از حدش دلم نیومد رضایت ندم . اما دیگه رسما پدر
بابا افشین رو درآوردم بسکه زنگ زدم و پرسیدم : کی بر می گردید؟ شانس خوش منهم که
کلا مملکت بارید و آباد شد. دعا کنید جاده صاف باشه و امروز بی خطر برگردند اگر نه
من امشب رو هم باید تک و تنها صبح کنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم بهمن 1390ساعت 8:50 توسط مرجان (مامان بردیا) |
|
|
سلام چشمتون روز بد نبینه من و ورجکم چنان
دچار آنفلوانزا شدیم و تعطیلات رو برخودمون حروم کردیم که حد نداره . دیگه از تهوع،
تب و لرز، استخوون درد ، کسلی و بیحالی و ... هرچی بگم کم گفتم . اینقدر این چند
روز آب پرتقال گرفتم که انگشتان کج شدن . جناب هم از وقتی گلاب به روتون بالا آورد
دیگه حاضر به غذا خوردن نبود و من انواع و اقسام سوپها، فرنی ، آش ، شله زرد و ....
رو می پختم تا شاید ایشون التفات بفرمایند و ۲ قاشق میل کنند . دیگه راستش رو
بخواید وقت رسیدگی به خودم رو نداشتم و این شد که الان حال خودم بسی بدتر از وروجک
می باشد. البته من ۱۰۰۰ بار خدا رو شکر می کنم و حاضر ۱۰۰ بار مریض شم اما ایشون
یکبار خار به پاشون نباشه. امروز هم به دلیل اینکه وقتی عطسه می کنند آب بینی مبارک
راه می افته مهد رو تعطیل کردند و مهمون مامانی اند . دلیل محکمه پسندیه حتما شاد باشید و سلامت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 8:30 توسط مرجان (مامان بردیا) |
|
|
سلام اومدم بگم خبر خاصی نیست و همه چی آرومه البته دیشب عمه ساناز و عمو فتاح
اومدند خونمون . البته وروجک بنده در خواب ناز تشریف داشتند و فرصت نشد که عمه
مهربانشون رو زیارت کنند اما بسیار زیاد ذوق زده بود بچه ام و مدام به خودش وعده می
داد که عمه ساناز قراره یک هفته خونمون بمونه چند شب پیش بهش گفتم : زود بخواب صبح
نمی تونی بیدار بشی . ایشون هم فرمودند : اگر امروز زود بیدار شدم فردا روز هم می
تونم بیدارشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1390ساعت 8:23 توسط مرجان (مامان بردیا) |
|
|
سلامممممممممممممممم
خوبین؟ ما هم خوبیم فقط یه کوچولو سرما خوردیم البته من گنده تر اما وروجکم کوچولو تر چند وقتیه که جناب حسابی گیر دادند به شکم بنده و تقریبا هر روز یادآوری می کنند که پس کی می خوای شکمت رو آب کنی؟!!!!!! این چه شکم نرمیه که داری؟!!!!! پنج شنبه هم وقتی دید من اصلا اقدامی در این زمینه انجام نمیدم و ککم هم نمی گزه گفت : نکنه می خوای دوباره نی نی بیاری؟!!!!!!!! پنج شنبه شب هم خونه مامانی بودیم و ایشون به شدت سرگرم بازی . ۱۰۰ بار بهش گفتم بردیا جیش نداری؟؟؟؟؟ حتی یکبار هم کارمون به جر و بحث رسید و ایشون هربار با قاطعیت منکر قضیه می شدند تا اینکه آخر شب شد اونچه که نباید می شد و نرسیده به دستشویی برای اولین بار کارخرابی فرمودند. شب موقع رفتن خونه بابایی به هرکدوم از فسقلیها به عنوان جایزه یک اسکناس ۱۰ هزارتومانی دادند و وروجک حاضر جواب بنده فرمودند : اگر پی پی می کردم دوتا میدادی؟!!!!! راستی تا یادم نرفته بگم وروجکم یه مربی نقاشی تو مهد داره به اسم استاد جزایری . هفته گذشته ایشون به مهد اومدند و به مدیر گفتند : فقط وروجک بنده می دونی نقاشی یعنی چی؟ و بلده چیکار کنه . بقیه بچه ها .... البته این روح هنریش رو از خاله مژده به ارث برده ها دردونه من
این دو تا عکس هم حاصل زحمت دوست خوب وبلاگی من پروین جون هست بازهم تشکر می کنم . شما هم اگر دوست داشتید عکسهای خوشگل از فرشته های کوچولوتون داشته باشید می تونید به وبلاگ ایشون سر بزنید.بازهم ممنون دوستم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1390ساعت 8:56 توسط مرجان (مامان بردیا) |
|
|
سلامممممممممممممم
یلدا با تاخیر مبارککککککککککککککککک خوش گذشت بهتون؟ ما که مثل همیشه مهمون مامانی و بابایی مهربون بودیم و وروجکها کلی اونجا خوش گذروندند . از اونجایی جناب به غیر از شب جمعه باقی شبهای هفته رو قبل از ساعت ۹ بیهوشه اونشب هم همین که تو ماشین نشست بیهوش شد و تا صبح دیگه نفهمید چی به چیه!!!! پنج شنبه هم بابا افشین مجبور شد برای یه کاری بره شمال و در نتیجه ما دوتایی موندیم باهم .غروب با وانیا توپولی و خاله مژگان رفتیم تئاتر اینهمه غول. از اونحا هم رفتیم خونه وانیا توپولی و شام خوردیم و آخر شب برگشتیم خونه مون دوباره بیهوش شدیم تا ۱۰ صبح جمعه صبح هم تند و تند کارهامون و کردیم و بعد از اینکه جناب ناهار میل فرمودند رفتیم خونه مامانی تا حدود ساعت ۷ که برگشتیم خونه و کارهامون رو کردیم و جناب وروجک خان خوابیدند تا امروز صبح که من اینجام یه روز جناب وروجک خان بهم گفت : این جدول زرد چیه؟ چرا بهم یاد نمی دی؟ منهم بهش قول دادم جدول زرد رو بهش یاد بدم نتیجه این شده که طی هفته گذشته ضرب ۲ و ۳ رو تا ۱۰ و ۴ رو تا ۷ یاد گرفته . خدا بخواد قراره بعدش جدول قرمز رو یاد بگیره !!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1390ساعت 8:46 توسط مرجان (مامان بردیا) |
|
|
یه مطلب خنده دار بهتون بگم قول بدین بهم نخندین . اگه ناراحت نمیشین ما باز تو اداره جابه جایی داریم و آلاخون والاخون می باشیم
بعد از مدتها فرصتی دست داد و تونستم چندتا از عکسهای پاییزی که تو مهد انداختن رو اینجا بذارم . البته به قول بک نفر بعضی عکسها دسته جمعی هستند و بعضیها دسته تکی !!!!! روزجهانی پست - منطقه پستی ۱۵
هفته سلامت در ورزشگاه اون آقاهه هم همون فر*شاد پی*وس معروف می باشد.
یک روز پاییزی در حیاط مهد
عکس دسته تکی
یه عکس دسته تکی دیگه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 13:35 توسط مرجان (مامان بردیا) |
|
|
سلاممممممممممممممم
عزاداریهاتون مقبول خوب و خوش و سلامتین؟ ما هم خوبیم و کنار وروجک کلی روزهای خوشگل داشتیم باهم جناب وروجک خان شنبه و یکشنبه هفته پیش رو به همون دلیل سرماخوردگی نرفت مهد و از محضر مامانی مهربونش کلی فیض برد. روز یکشنبه که رفتم خونه مامانی برم دنبالش خاله مژگان و دایی مهدی هم اونجا بودند و ما هم از خدا خواسته با اونها برگشتیم خونه . سر راه با دایی مهدی رفتیم یه نمایشگاه ماشین که مثلا این لیفان های مدل جدید رو بهم نشون بده . همینطور که داشتیم ماشینها رو تماشا می کردیم یهو دیدم دو تا وروجک دوان دوان و جیغ کشان دارن میان سمت نمایشگاه . حالا تصور کنید بردیا کلاهش کچ شده گره شال گردنش هم رفته کنار گوشش و اومده و ولوم تا آخر داد می زنه مرجان قرمز بخر قرمز بخر . وانیا هم داد و بیداد که : نههههههههههههههه قرمز دخترونه است تو یه رنگ دیگه انتخاب کن !!!!!! بعدش یهو تپل خانم یک جیغ بنفشی از خودش در کرد که : من سوناتا می خوام!!!!!!!!!!!!!!!! جناب وروجک خان هم داد و بیداد که من از این ماشینها می خوام که درش از بالا باز میشه !!!!!!!!!!!!! فکر کن تمام پرسنل نمایشگاه اومده بودند بیرون و با دهان باز حالا قضیه از این قرار بود که جناب تو ماشین از خاله مژگان می پرسه : مامانم کجاست؟ خاله مژگان هم میگند رفته ماشین ببینه و وروجک بنده هم جوگیر میشن که زود بیام سفارش بدم نکنه مامانم رنگ دیگه بخره روز عاشورا هم باز با وانیا توپولی و مامان و باباش رفتیم بیرون . جالب اینجاست که جناب بالکل اصلا عادت ندارند جلوی هیچ بنی بشری برقصه جز بنده . اما روز عاشورا جوگیر شده بود وسط دسته چنان قری می داد که نگو هر چی هم بهش می گفتم : بردیا ما رو با کتک می اندازند بیرون. بردیا پل*یس میاد ما رو می بره ها !!! انگار نه انگار |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 8:58 توسط مرجان (مامان بردیا) |
|
|
سلام
خوب و خوش و سلامتین؟ وروجک خان یک راکت دارند که رویش عکس یک ردیف که از میمون شروع و به انسان ختم شده را به تصویر کشیده و بنده حقیر سراپا تقصیر این موضوع رو براش توضیح دادم و از اونروز هم ایشون ۱۰۰ هزار بار پرسیده اند : یعنی تو هم قبلا میمون بودی؟ منهم میمون بودم؟ .... هم میمون بوده و..... این سوال در مورد کل خاندان تکرار میشه و هر بار هم من موضوع نسلها مختلف و مرور زمان و .... رو براش توضیح میدم و در آخر باز همون سوالات رو تکرار می کنه . تا اینکه هفته پیش فرمودند: ولی فکر کنم من یه کم از قیافه میمونی ام رو با خودم نگه داشتم !! ببین چه شکلی هستم!!!!!!!!!!!!!! راستی اگر یه روز خواستی بری انگلیس !!!! به کسی بگی یه دقیقه صبر کن بگو wait a minute !!!! کلهم مشکل انگلیس رفتن بنده هم با این یک جمله وروجک خان حل شد یه روز تو خوراکی مهدش براش چوب شور گذاشتم و ایشون هم ته اش رو درآوردند وقتی تو خونه ازش پرسیدم : چوب شورت رو خودت خوردی؟؟(چون ایشون ید طولایی در تقسیم خوراکی بین دوست و آشنا دارند)با گریه گفتند : کی گفت برام چوب شور بذاریییییییییییییییییییییییی؟؟؟ خداییش این خوراکیهای مهد هم برای ما بساطی شده یعنی کلا ۴ مدل کیک و کلوچه رو در دنیا می پسنده و اونها رو هم یه روز دوست داره یه روز نداره . میوه هم که اصلا و ابدا چون باید کاملا پوست گرفته و خرد کرده و با چنگال باشه که عمرا تو مهد کسی همچین وقتی داشته باشه . اگر هم از صبح من اینکارو بکنم که میوه از ریخت می افته و ایشون تمایلی به خوردنش ندارند نمی دونم تا حالا گفتم یا نه که وروجکم علاقه وافری به نقاشی داره . نه اینکه خیلی خوشگل بکشه و هنری . اما برخلاف خیلی از بچه های همسن و سالش بزرگترها کاملا موضوع نقاشی اش رو متوجه میشند و خیلی هم باحوصله اینکارو انجام میده . منهم که دلم نمیاد بندازمشون دور . همشون رو نگه میدارم . بماند که یه ۱۰۰ تای به در و دیوار چسبونده . تصمیم گرفتم ازشون عکس بندازم البته از خوشگلاش دیگه . تا هم یادگاری بمونه هم فضای کمتری اشغال کنه . شایدم خدا خواست چندتاش رو اینجا به معرض نمایش گذاشتم دیروز بعد از مدتها تصمیم گرفتم عصر یه چرت کوچولو اونهم روی کاناپه بزنم کلا از ساعت ۳:۱۵ تا یک ربع به ۴ شد ایشون یکبار با شمشیر بالای سرم ظاهرم شدند . یکبار آب خواستند . دقیقا روی همون کاناپه نشیمنگاه مبارک رو جلوی صورت بنده گذاشتند و نشستند به نقاشی کشیدن. در آخر هم چای نبات با دارچین طلب کردند و فرمودند : دیگه بسه خیلی خوابیدی !!!! راستی تو این شبهای خوشگل و روحانی ما رو فراموش نکنید دوستهای گل |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 8:40 توسط مرجان (مامان بردیا) |
|
|
سلامممممممممممم
صبح روز برفی بخیر ما هم خوبیم و وروجکانه انتظار می کشیم شاید اینبار برف بشینه و بتونیم یه کم آدم برفی درست کنیم البته همین ساعت که من در خدمتتونم دقیقا نمی دونم جناب وروجک و پدر محترمشون دقیقا خواب تشریف دارند یا شیطون را لعنت کرده و بیدار شده اند ضمنا جناب تنبل الدوله وروجکی به شدت چشم انتظار تعطیلات هفته آینده هستند تا کمی به استراحت و انجام عملیات وروجکانه بپردازند تازگیها هم که به شدت پول شناس شده اند و در کیف هر بنی بشری باز باشد یواشکی در گوش بنده پچ پچ می کنند که : اینها رو برداریم برای خودمون و صد البته واضح و مبرهنه که منظور از اینها همانا اسکناسهای زبان بسته تا نخورده می باشد وقتی خونه آذر جون بودیم غزل و عسل (نوه های خاله بابا افشین) برای خودشون یکی یکدونه تل خریده بودند و وقتی برگشتند کلی برایم بازار گرمی می کردند که : کاش بودی خاله خیلی تلهاش قشنگ بود . یکی بود از اینها هم قشنگتر بود کاش می اومدی برای خودت می خریدی !!! و جناب وروجک در کمال حاضر جوابی مادرپسندانه فرمودند : اگر اون از همه قشنگتر بود چرا خودت نخریدیش؟؟ یک عدد تی بگ خارجکی داخل کیفم بود که چون از اونطرف آبها اومده بود خیلی شکیل و زیبا و بیشتر شبیه دستمال مرطوب بسته بندی شده بود . روز پنج شنبه جناب آن مرحوم را از داخل کیف بنده خارج کردند و همزمان که بازش می کردند فرمودند : مرجان این مال من باشه ؟؟ و تا من بیام جواب بدم کیسه چای هم پاره و تمام پودرش روی زمین ریخت و .... اونهم در شرایطی که کمتر از یکساعت از خروج خانم دادا که برای نظافت تشریف آورده بودند می گذشت . خلاصه چند ثانیه ای بدون حرف دوتایی بهم زل زدیم و بعدش ایشون فرمودند : دیگه حوصله ندارم الان جارو برقی بکشی ها !!!!!!!!!!! پنج شنبه شب خونه مامانی بودیم و مامانی هم همینطوری تو فکر و خیال و رویا داشتند برای دختر من و پسر خاله مژگان اسم انتخاب می کردند . جناب وروجک هم مشغول بازی با دخترخاله محبوبشون بودند که یهو با چشم گریون اومد پیش منو گفت : مرجان مگه تو می خوای بچه بیاری ؟؟؟!!!! دیشب بابا افشین داشت موقع شام داشت زیتون پرورده می خورد. جناب وروجک خان یکی برداشتند و کاملا تمیز کرده و گذاشتند داخل دهانشون و فرمودند: الویه اش رو دوست ندارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1390ساعت 9:9 توسط مرجان (مامان بردیا) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بردیا(علی) قناعتگر هدیه ای ارزشمند و با شکوه از جانب خدای مهربون در ساعت 9:30 صبح روز یکشنبه 4 تیر 1385-بیمارستان جم - دکتر نادر حشمتی
وزن هنگام تولد 460/3 قد : 52 سانتی متر |
|
RSS
|