تبليغاتX

Lilypie - Personal pictureLilypie
بردیا شیطونک مامان مرجان و بابا افشین
می نویسم برای تو که شیرین ترین بهانه زندگیم شدی

 

سلامی با دو روز تأخیر به همه دوست جونی های خوشگل و مامانی  

جونم براتون بگه که از دولتی سر مهد کودک بازهم وروجک مامان دچار سرماخوردگی شد و تب و لرز و سرفه و ... بچه ام یه جوری زیر پتو می لرزید که دل آدم براش کباب می شد و این هم مزید بر علت شد برای عدم حضور در عروسی عمه ساناز . بماند که تا آخرین لحظه هم که ازش سوال می کردیم رضایت به اومدن نداد و می خواست پهلوی مامانی و کنار شومینه بخوابه . ما هم که از خدا خواسته صبح شنبه ، خروس خون رفتم آرایشگاه و بعدش راه افتادیم سمت خونه آذر جون و جاتون خالی حسابی خوش گذشت فقط حیف که مثل همه عروسیها تو یه چشم به هم زدن همه چی تموم شد .

یکشنبه هفته گذشته تو مهد جشن هالووین گرفته بودن و اخرش نفهمیدم لباس گرگ پوشیده بود یا شیر ، گراز ، شتر یا اینکه یکتا خانوم کدومش رو پوشیده بودن جالب اینجاست که صورتش رو اجازه داده بود نقاشی کنن این دیگه از عجایبه . هر وقت موفق شدم عکسش رو از مهد بگیرم حتماً اینجا میذارم تا کشف کنین بچه ام چه جونوری شده بود

پ . ن ۱ : بردیا از بابایی پرسید : چند سالته ؟ بابایی : حدود ۶۰ سال بردیا هم انگشت شستش رو نشون داد و گفت : یعنی تو اینی

پ . ن ۲ : داشتم براش توضیح می دادم که باید شب خونه مامانی بخوابه تا ما بریم عروسی همه ساناز و برگردیم بهش گفتم : منم که اندازه تو بودم همیشه شبها خونه مامانی می خوابیدم بهم گفت : اونوقت من بزرگ بودم همش می رفتم عروسی ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:10  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلام

خوب و خوش و سلامتین؟ به جشن رسیدین؟ خوش گذشت ؟ جای ما رو حسابی خالی کردین؟

ما که نشد که برسیم چون همونطور که تجربه مادرانه ام پیش بینی می کردم جناب وروجک ساعت یک بعد از ظهر خوابیدن تا پنج عصر و ما را در زیارتتون حسابی ناکام گذاشت  (اگر کسی کشف کرد رتبه ما رو خوشحال میشیم ما رو هم مطلع کنه ). ما هم برای اینکه خیلی بهمون سخت نگذره زودی با چند عدد تلفن و پیام کوتاه مامانی و خاله ها رو دعوت کردیم خونه مون و کلی خوش گذروندیم . شب هم زود شام خوردیم و خواستیم بریم خانه کودک پارک ساعی که تعطیل تشریف داشتن و رفتیم تو پارک بچه ها و به خصوص باباها کلی ورجه وورجه و بازی کردن و حسابی خسته شدن و برگشتیم خونه  . جالب اینجاست که وروجکم با اینکه خیلی خسته بود ساعت ده دقیقه به هشت صبح بیدار شد و به زور من بیچاره رو از تخت کشید بیرون

اینم دو تا بچه قدیم که خیلی بهشون خوش گذشته

هفته پیش یه روز که داشتیم از خونه مامانی بر می گشتیم ، وانیا توپولی اونجا بود و بردیا هم اصرار اصرار که وانیا بیاد خونه مون ما هم با کلی سلام و صلوات و قسم و آیه بردیمش خونه مون و قرار شد مامانش یکی دو ساعت بعد بیاد دنبالش . جالب اینجاست که این دوتا خیلی خیلی بچه های خوبی بودن و حسابی با هم دوست بودن و بازی کردن البته یکی دوبار یه کم دعواشون شد اما خیلی زود آشتی کردن تا جاییکه وقتی خاله مژگان اومد دنبال وانیا رضایت ندادن و موند تا ۱۰ شب تازه اونهم با کلی گریه و زاری و خود زنی رضایت دادن از هم جدا شن . هر بار که بردیا گریه می کرد وانیا خیلی جدی می گفت گریه نکن می مونم ، فوقش مژگان تنها بمونه می میره

راستی دو تا لغت جدید در فرهنگ نامه عسلک کشف شد :

بنشون : بشونون

سو*تین : جا*م*م*ه ای

بعداً ن : یه کشف جدید انجام شده آنهم اینکه وروجکم در مهد عاشق یه دختر کوچولو شده بنام یکتا دلیلش هم اینه که ایشون همیشه اخمو تشریف دارن و هرگز نمی خندن ( جذبه رو دارین ) دیروز داشتم براش یه شعر می خوندم : من عاشق تو هستم ، دیوونه تو هستم ، دستتو بده تو دستم ، می خوام باهات برقصم که یهو گفت : اینو بهم یاد بده می خوام فردا برای یکتا بخونم  

قابل توجه اینکه پسرم بسیار خوش سلیقه ظاهر شده چون عروس انتخابیش سفید ، بور و چشمهای عسلی دارند . البته هرچی باشه عروسه و منهم مادرشوهر باید حفظ کلاس نموده و زیاد تعریف و تمجید نکنم

خیلی بعداً ن : دقیقاً شنبه هفته آینده عروسی عمه ساناز بردیاست جالب اینجاست ۱۰۰ بار ازش پرسیدم میای بریم عروسی عمه ساناز ؟ یه بار میگه : تو برو من پیش افشین می مونم یه بار میگه شما برید من خونه مامانی می خوابم ما هم تصمیم گرفتیم از اونجایی که به قول خودش خیلی اهل رقص نیست نبریمش و مهمون مامانی باشه که امروز صبح فکر کنم تو خواب کیک عروسی عمه ساناز رو دیده میگه: کیک عمه ساناز طبقه بالاست من می خوام بیام انگشت بزنم

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:39  توسط مرجان (مامان بردیا) | 
وبلاگ نویس عزیز وبلاگ ....

پرشين بلاگ در نظر دارد به منظور تقدير از بانوان برتر وبلاگ نویس ،
همايشی را در تاریخ هفتم آبان ماه در محل تالار شهریاران جوان واقع در
خیابان استادنجات الهی ، نبش خیابان ورشو . برگزار نماید . به دلیل اینکه
وبلاگ شما در نظر سنجی کاربران حائز تعداد آراي کافي برای درج در فهرست
شده است از شما دعوت می کنيم تا ضمن اینکه در اين همايش شرکت میکنید برای
اطلاع از رتبه وبلاگتان ودریافت لوح یادبود به دبیرخانه مستقر در تالار
مراجعه فرمایید .
ساعت این همایش 16 الی 18 مي باشد . موفق باشید
در صورت نیاز به کسب اطلاعات بیشتر می توانيد از ساعت 16 الي 20 با شماره 09122070357
تماس حاصل فرمایید .
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 16:18  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلام

بالاخره هفته پیش وروجکم رضایت داد که یه سر به سلمونی بزنه البته یکبار با بابا افشین تشریف بردن و با چشم گریون و دست از پا درازتر و صد البته با یه جعبه سک سک که به عنوان جایزه برای خودشون خریده بودن برگشتن و بعد از کلی صحبت و خواهش و تمنا مجدداً رضایت داده و برای صفا دادن به سر و کله مراجعت نمودند . اینم بگم که طبق معمول بازهم عکس انداختن از ایشون کاری بس دشوار بود که بعد از کلی کمین برای شکار یک لحظه مناسب این بهترین عکسی است که شکار نمودم .

هفته گذشته بابا افشین دچار تبخال شده بود و یه رژ کم رنگ برداشته بود و گوشه لبش می زد ، یه روز رفتیم شهروند و وروجکم از این شکلاتهای المنت دراژه که تو تلویزیون تبلیغ می کنه دید و خواست که براش بخریم وقتی برگشتیم همه رو ریختم تو شکلات خوری اونهم گذاشت جلوش ریخت رو زمین و شروع کرد خوردن . پنج شنبه صبح که رفت شکلات برداره یه سلفون خالیش رو تو ظرف پیدا کرد و گفت : ببین مرجان ، افشین کاغذ شکلاتو اینجا انداخته ، خیلی بد شده ، تازگیها ماتیکم می زنه

یه بار دیگه هم که به بابا افشین اصرار می کرد بیا بازی بیا بازی اونهم حالش رو نداشت بهش گفت : جون ماتیکت بیا  ( امان از این بچه هاااااااااااا )

یه شب موقع خواب یهو از تختش اومد بیرون و گفت : مرجان ازم یه عکس می گیری ؟ منم که کلی تعجب و از خدا خواسته زودی دوربین رو روشن کردم . ژست جدیدش رو ببینید فقط تو رو خدا هرکس ناراحتی قلبی داره از دیدن این عکس منصرف شه قول بدین نترسینها از من گفتن بود خود دانید

آخر از همه اینکه دوشنبه چهلمین ماهگرد تولد دردونه و یه دونه مامان و باباست خواستم پیشاپیش و برای چهل هزارمین بار تولدش رو تبریک بگم و بهش بگم که همه ما عاشقانه دوستش داریم و از همه زندگیمون برای خوشبختی اش مایه می گذاریم .

یه عادت بدی یا خوبی ( نمی دونم ) داره که اصلاً و ابداً گزارش چیرهایی رو که تو مهد یاد گرفته تحت هیچ شرایطی ارائه نمیده طوریکه من فکر می کردم این چه مهدیه که هیچ آموزشی نداره تا اینکه دیروز داشتم تو آشپزخونه کار می کردم دیدم داره برای خودش شعر می خونه راجع به میوه های پاییز و اول اناره و پرتقال و ... زمستون با خودش بهار میاره شادی میاره و ... کلی شاخهام در اومده بود اما همینکه بهش گفتم : مامانی چه شعرهای قشنگی بلدی بنای مسخره بازی گذاشت و شروع کرد خارجکی حرف زدن

یه شب که اتفاقاً خیلی گرسنه اش بود و حسابی شام خورده بود موقع خواب یهو از تو تختش اومد و گفت : مرجان بادوم داری ؟ منم بعد از کلی غر غر که تو مسواک زدی و الان چه وقت بادومه و ... چند تا بادوم بهش دادم و رفت تو تختش که بخوره و بخوابه ۵ دقیقه بعد اومد پسته خواست بعدشم یه کم شیر عسل خواست و آخر سر اومد که : فقط یه دونه فندق بده ۲ تا ندیها !!!!!!!!!! بعد هم که دید صبرم سر اومده و الانه که منفجر شم گفت : اصلاً من پلو خوردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این هم یه روش برای فرار از خوابیدن بود دیگه

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:23  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلام

خوبین؟ خوشین ؟ سلامتین ؟

ما که هیچ حرفی برای گفتن نداریم جز اینکه از یکشنبه هفته گذشته همگی تب دار و بیمار و مریض افتادیم تا همین الان که در خدمتتونیم . دیگه خودتون تصور کنید بی حال و کسل باشی و مجبور باشی از یه بچه بی حالتر پرستاری کنی و هی آب پرتقال بگیری و غذا بپزی و قربون صدقه بری تا یه لقمه غذا بخوره . از شانس بدم مامانم هم مبتلا شده بود و نمی شد چند ساعت بردیا رو ببرم پیشش تا یه استراحت کوچولو بکنم . راستش اینقدر تب کردیم و لرزیدیم دیگه خودمونم خسته شدیم انشالله بلا از همتون دور باشه و هرگز تعطیلاتتون مثل ما خراب نشه

بعداً ن : چند وقت پیش بردیا تو بازی هی می گفت : کثافت  بهش گفتم : کی بهت یاد داده؟ گفت : افشین تو خیابون به آقا گفته (با پوزش از حضورتون بابا افشینه دیگه ) گفتم : حالا یعنی چی ؟ گفت : یعنی برو کنار دیگه ( تقلید کودکانه رو دارین  )

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:17  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

روز جهانی کودک مبارککککککککککککککککککککک

به همین بهانه پنج شنبه عصر طی یک اقدام غیر منتظره یه کیک به سلیقه وروجکم خریدیم و راهی منزل مامانی شدیم تا این روز خجسته رو در کنار فامیل و به خصوص وانیا توپولی جشن بگیریم جاتون خالی کیک خیلی خوشمزه ای بود علیرغم میل باطنی و عذاب وجدان فراوان مجبور شدم کلی نوش جان کنم .

 

اینهم هدیه عسل مامان به مناسبت این روز

وانیا توپولی در حال جمع کردن شکلاتهای روی کیک در روز جهانی کودک

جمعه صبح هم مهد کودک بردیا به مناسبت روز جهانی کودک جشن گرفته بود  . جاتون خالی نمی دونین چه خبر بود کلی بچه و مامان و بابا بودن همه خوشحال و خندون و در حال پرورش دادن کودک درون . از همه جالب تر شیرین جون ، مدیر مهد ، بود که لباسهای رنگارنگ پوشیده بود و به سرش پر بسته بود و خلاصه حسابی کودک درونش رو پرورانده بود .

نکته قابل توجه این بود که وسائلی که بچه ها استفاده می کردن مثل : آبرنگ ، رنگ انگشتی و ... همه همونهایی بود که مامان و باباها برای بچه هاشون خریده بودن و با کلی زحمت اسمش رو روش نوشته بودن . در هرصورت کلک همشون کنده شد . من کلی دنبال وسائل بردیا گشتم نمی دونم چشمم ندید یا واقعاً نبود .

بردیا از وقتی به غذا خوردن افتاد مثل خیلی از بچه ها به خاطر شیطنت و بازیگوشی سخت غذا می خورد و باید سرش رو به هزار طریق گرم می کردیم تا بتونیم بهش 2 تا قاشق غذا بدیم . اما خوشبختانه همه چی می خورد به خصوص وقتی براش راجع به فواید و خواص ماده غذایی توضیح می دادیم دیگه مجاب می شد اما از وقتی رفته مهد همین که می گه من فلان غذا رو نمی خورم یه تکه نون دستش می دن و خلاص . نتیجه اش هم این میشه که میاد خونه هر چی براش میاریم میگه : لوبیاشو نمی خورم ، عدسش رو نمی خورم ، کلم نمی خورم ، لپه نمی خورم گاهی حتی گوشت هم نمی خورم و فقط پلو سفید می خوره البته مامانی چهارشنبه به خاطر همین مساله کلی گرد و خاک کرده تو مهد اما نمیشه از مربیها هم توقع داشت مثل ما دلشون بسوزه و اهمیت بدن . راستش موندم چطوری و چه کسی رو راهنمایی کنم ؟

آخر اینکه وروجکم سرما خورده سرفه های خشک می کنه و چشمهاش حسابی آلوده است خوشبختانه تب نکرده اما یه کم بد غذا شده .

اینهم یه سری از عکسهای دیروز که البته با ۱۰۰۰ کلک ، خواهش ،تمنا ، التماس ، جنگ و جدل تونستم بگیرم هر کاری کردم آخرش رضایت نداد با مربیهاش عکس بندازه .

یه آقای پلیسی بردیا رو تو مراسم دید ، اومد باهاش دست داد و گفت : سلام همکار . بردیا کلی از این کارش خوشحال شد و گفت : دیدی پلیسها نی نی ها رو دوست دارن

بعدآ ن : پنج شنبه بردیا و وانیا با خاله ساحل مشغول نماز شدن ، هر کدوم یه روسری سرشون کردن و یه مهر برداشتن و دست به دعا . موقع دعا شیطنت خاله جان گل کرد و به بچه ها گفت : بگو خدایا به من یه خواهر/برادر بده هر دو هم شروع کردن به دعا جالب اینجاست وقتی به بردیا گفتم : اگه خواهرت بیاد باید اسباب بازیهات رو بهش بدی لباسهات رو می پوشه و ... پشیمون شد و گفت : نمی خوام من دوست دارم تنها باشم اما وانیا توپولی همچنان اصرار داشت که همه اسباب بازیهاش رو میده به داداشش خودش هم میره تو اتاقش می خوابه تا داداشیش پیش مامانش بخوابه . خدا رو شکر که وروجکم رضایت داد اگر پیله می کرد که باید چارپا می آوردیم و باقالی ها رو بار می کردیم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:16  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلام

هفته گذشته بالاخره فرصت بهمون دست داد یا ما بهش دست دادیم و تونستیم وروجکمون رو ببریم خدمت آقای دکتر تا ایشون هم لطف فرموده و واکسن آنفلونزا بزنن هر چند بر خلاف پارسال سریال گریه هاش تا شب ادامه داشت و هر کس رو که می دید یاد آمپول و درد و ... می افتاد اما تا حدودی خیالمون راحت شد .

جونم براتون بگه هفته پیش مهدش یه لیست بالا بلند تقدیم نمود و شامل شیر مرغ تا جون آدمیزاد آنهم همگی مارک دار و خارجی . خلاصه ما هم که وروجک ذلیل راهی شهر کتاب یوسف آباد شدیم و کلی پیاده شدیم حالا دیگه بماند که پسر کوچولوی مامان از چراغ مطالعه تا مداد تراش رومیزی و اسباب بازیهای لگو و ... را دید و پسندید و اصرار اصرار که اینو می خوام و طبق معمول ما هم خریدیم شاید در دوران مدرسه مورد استفاده قرار بگیرد . قسمت ناخوشایند برنامه پروسه نوشتن اسم وروجک روی تک تک وسائل حتی دونه دونه مداد رنگی ها ، ماژیکها و ... بود که دو شب به طول انجامید و خلاصه به هر طریقی بود تقدیم اولیاء زحمت کش مهد گردید .

اونشب وقتی چراغ مطالعه اش رو آورد خونه گفت : افشین بیا بریم تو اتاقم اینو بزنیم به فریزر  هر چی ما بهش می گیم تو تو اتاقت فریزر نداری که پاشو کرده تو یه کفش که من می خوام اینو بزنم به فریزر بعدشم رفت تو اتاق و پریز برق رو نشونمون داد و گفت ایناهاش فریزر  وقتی هم که باباش براش توضیح داد که این پریز هستش نه فریز بهم گفت : مرجان تو شوخی کردی گفتی این فریزره ؟  خلاصه همه جی رو رسماً انداخت گردن من

دوشنبه هفته پیش من و بابا افشین وقت دندونپزشکی داشتیم و تصمیم گرفتیم بردیا رو با خودمون ببریم . بچه ام تا خواست از جاش بلند شه آقای دکتر بهش گفت : شیطونی نداریم ها و خلاصه غرور بچه ام جریحه دار شد و با بغض رو صندلیش نشست و دیگه تکون نخورد . یکبار از فرصت استفاده کرد و تا دکتر رفت بیرون چیزی بیاره اومد پیشم ساکشن رو تو دهانم دید و گفت : مرجان داری چکار می کنی ؟ چرا آب می خوری ؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 9:22  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلام

جاتون خالی هفته گذشته بعد از اینکه کلی منتظر شدیم تا بالاخره هلال ماه رویت شود و ماه رمضان بشود یعنی برود ، ساعت ۶ صبح یکشنبه راه افتادیم و خوش خوشان روانه دیار بابا افشین شدیم . هوا عالی بود اما چهارشنبه و پنج شنبه بدون وقفه بارون بارید . جونم براتون بگه تا وروجکم تا تونست دریا رفت و شن بازی کرد البته از ترس اینکه کفشهاش خیس نشه سمت آب نمی رفت بماند که آب هم سرد بود .

پسر کوچولوی مامان در آستارا (نمی دونین چه سیلی راه افتاد نصف ماشین موقع برگشت تو آب بود بردیا می گفت : ببین خیابون دریا شده )

وروجک مامان در حال شن بازی

شیطونک مامان و اکبر جون (به قول خودش ابکر جون )

عسل مامان در پارک ساحلی انزلی

اینهم سامی پهلوون پسر عمه بردیا که امسال تشریف بردن پیش دبستانی (نمی دونین چه بساطی داشتیم سر این قضیه لباس پسرک پیله کرده بود که چرا من از این لباسها ندارم)

خواستم اینجا ننویسم اما می نویسم برای یادگاری که بزرگ شد خودش ببینه و بخونه که وروجکم چقدر تا تونست پسر عمه اش رو با مشتها و لگدهاش مورد لطف و عنایت قرار داد تمام اسباب بازیهاش رو ازش گرفته بود و اجازه نمی داد حتی بهشون دست بزنه جالب اینجاست که اسباب بازیهای خودش رو تو ماشین میذاشت و بالا نمی آورد از ترس اینکه مبادا کسی بهشون دست بزنه

خیلی بعداْ ن : شنبه گذشته سی و نهمین ماهگرد تولد یه دونه مامان و بابا بود خواستم هر چند با کمی تأخیر برای ۳۹ هزارمین بار بهش یادآوری کنم که من و باباش عاشقانه دوستش داریم و براش از جون و دلمون مایه میگذاریم .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 10:13  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

 با سلام خدمت همه دوستهای گل و بلبلمون و فرشته های کوچولو و با پوزش از اینکه هفته گذشته به دلیل حجم بالای کار فرصت نکردیم درست و حسابی به همتون سر بزنیم اما در مورد اتفاقاتی که افتاد جونم براتون بگه که :

هفته گذشته روز یکشنبه پسر کوچولوی مامان اومد اداره هرچند که تا ساعت ١٢ تو جلسه بودم و نشد که حسابی بهش برسم اما الحق که پسر آقایی بود و حسابی آبرو داری کرد . اول صبح تا اومد نشست پای کامپیوتر بعدش که بهش گفتم مامان جان حالا پاشو من کارهامو انجام بدم گفت : حالا تو می خوای بازی کنی؟ بعدش بهم گفت : برو از توی کامپیوترت یه ذره پول دربیار بده منزبان

یه روز خانم آرایشگری که میرم پیشش زنگ زد خونمون و یه کاری داشت بردیا هم دوید و رفت گوشی رو زد رو آیفون بهش گفت : اسمت چیه ؟ اون خانم هم گفت : صادقی بردیا هم گفت : مرجان بیا پادری خنده حالا من از شدت خنده مگه می تونستم صحبت کنم تلفن هم رو اسپیکر بود مجبور بودم بی صدا بخندم

پنج شنبه نمی دونم چی شد که اصرار کرد بَن بِن بُن بیاریم و بخونیم ما هم از خدا خواسته رسیدیم به نان گفت : این که نونه منم براش توضیح دادم که نان می نویسن اما موقع صحبت کردن میگن نون همینطور شانه و خانه تا اینکه عکس جوجه رو بهش نشون دادم و گفتم این چیه ؟ گفت : جاجا متفکر

پنج شنبه افطار خونه خاله ساحل دعوت بودیم جاتون خالی حسابی خوش گذشت شوهر عمه منهم با عمه و دختر عمه هام بودن اسم شوهر عمه ام علی که نمی دونم دقیقاً به چه دلیلی بهش می گن : مشتعلی . سر سفره نشسته بودیم که یهو بردیا یه عروسک برداشت و گفت : مشتعلی اینو ببین ما همه اینطوری تعجب شدیم نمی دونستیم چطوری جمعش کنیم آخه یه جوری جدی صداش کرد که انگار همسن خودشهقلب

امروز مهدکودک تعطیل بود و وروجک مامان مهمون مامانیش به خاطر همین دیشب رفت اونجا موند موقع رفتن به باباش میگه : افشین من شب میرم خونه مامانی اون عقب برای خودم تنهایی می خوابم قلب

چند وقته بدجور بهانه خونه آذر جون رو می گیره حتی یه شب کلی گریه کرد که بریم شب زود میایم می خوابیم حالا هر چی بگو راه دوره و نمیشه بریم شب بگردیم حالا قرار شده روز عید تا آخر هفته ببریمش شمال تا هم آذر جونش رو ببینه و هم بره دریا البته وضعیت هوا رو که دارین اگر ندیدمتون عیدتون مبارک و طاعاتون مقبولماچ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 9:59  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلام

جاتون خالی پنج شنبه مامانی ، بابایی ، خاله ها و شوهر خاله ها افطاری مهمونمون بودن . وروجکم با اینکه بعد از ظهر ۱ ساعت و نیم بیشتر نخوابیده بود اما اولش خیلی آقا بود همین که وانیا توپولی اومد رفت جلو بوسیدش و با اصرار می خواست اسباب بازی بهش بده اونهم تانکر و کامیون و ... هرچی از پسر اصرار از دختر انکار و بالاخره وانیا رضایت داد و اسباب بازیها رو گرفت اما همین که وروجکم مطمئن شد که اسباب بازیش دست وانیاست ، حتی اسباب بازیهایی که ۱ سال طرفشون نرفته ، دوباره خونش به جوش اومد و آمپرش بالا زد و قاطی کرد و این بساط تا شب ادامه داشت .

مهدشون روزهای شنبه و سه شنبه روز اسباب بازیه با اینحال بردیا تقریباً هر روز که می خواست بره مهد با خودش یه اسباب بازی می برد الان چند وقته هر روز صبح بهش می گم می گه چیزی نمی خوام تا امروز که زوری بهش یه موتور کوچولو دادم وسط راه پله با اصرار بهم پسش داد و منم تو کیفش گذاشتم وقتی ازش پرسیدم چرا دیگه اسباب بازی نمی بری؟ گفت : آخه نی نی ازم می گیره هر چند که اسمش رو نفهمیدم اما به نظرتون اینطور مواقع باید چه کار کنم ؟ تشویقش کنم به شراکت با دیگران در اسباب بازی که البته امروز تا حدودی اینکارو کردم و عصبانی تر شد بهش بگم که خودش از خودش دفاع کنه و اسباب بازیش رو بگیره ؟ یا اینکه خودم مستقیم با مربی یا خود نی نی صحبت کنم ؟ممنون می شم یه راه حل نشونم بدین

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 9:49  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلام دوستهای مهربون و گل گلی و خوشگل و مامانی

سه شنبه هفته پیش طی یک اقدام کاملاً غیرمنتظره امام رضا من و وروجکم رو طلبید و همراه مامانی ، خاله ساحل ، دایی جعفر و مامان و خواهرش و سمیه و سحر ، خواهرزاده های دایی جعفر ، رفتیم مشهد . جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت علی الخصوص به پسر کوچولو  کلی تو قطار کیف کرد با اینکه ساعت ۴ صبح رسیدیم اما شاد و سرحال بود و بازی می کرد حالا بماند که موقع برگشتن صمیمی شده بود و تو راهرو قطار برای همه قر می داد  و می رقصید .

دفعه اول که رفتیم حرم همین که آقای کفشدار خواست کفشهای وروجکم رو بگیره بهش برخورد و دیگه حاضر نشد بیاد داخل خلاصه تا روز آخر هر بار که حاضر شدیم بریم حرم یه بامبول در آورد و منم با خودش تو خونه نگه داشت تا روز آخر که اصلاً بهش نگفتیم کجا می ریم خلاصه اینبار کفشش رو برد داخل و دیگه مشکل حل شد جالب اینجاست وقتی اومده بود کلی ذوق کرده بود و به همه می گفت رفتم حرم همش طلاییییییییی بود

عسل مامان در حال نوشیدن آب سقا خونه

روز اول یه سر رفتیم پاساژ زیسا خاور پسر کوچولوی مامان هم اصرار اصرار که به خدا یه گلدون کوچولوی نارنجی برای خودت بخر خلاصه از اون اصرار از من انکار و آخرش هم با پا در میانی دیگران ما رو با پول خودمون یه گلدون کوچولو مهمون کرد

سر در هر پاساژ و مرکز خرید که می رسیدیم فوری می گفت : مرجان یه پول بده می خوام اسباب بازی بخرم . یه روز هم خدا خواست رو رفتیم شهربازی ملت و وروجکم کلی کیف کرد اینقدر ورجه وورجه کرد دیگه لنگان لنگان راه می رفت

شنبه ناهار هم رفتیم طرقبه و یه رستوران خوشگل که خوشبختانه زمین بازی داشت و حسابی دسته جمعی خوش گذروندیم .

موقع برگشتن هم یه سر رفتیم پاساژ بین المللی بعثت هر چند که جز آجیل و اسباب بازی چیزی ندیدیم

یه روز تو بازار رضا وارد یه مغازه شد یه پیراهن تو خونه ای نشون داد و گفت : این خوبه برات بخرم . بعدشم به فروشنده گفت : آقا یه دونه پیرهن بده به مرجان بنفش باشه ها

یه شب هم بعد از شام رفتیم پاساژ پروما . بردیا یه کفش بچه گانه شماره ۱۵-۱۶ پیدا کرده آورده کنار پام گذاشته اندازه می کنه می گه : اینو می خوام برات بخرم

دیروز هم که برگشتیم عمه ساناز و عمو فتاح اومدن خونمون تا برن برای خرید عروسی خدا بخواد قراره ۲۹ مهر عمه ساناز عروس بشه و بره خونه بخت

آخر از همه می خوام بگم که چهارشنبه گذشته سی و هشت ماهگی شیرین ترین عسل دنیا بود خواستم از همین جا و برای ۳۸ هزارمین بار بهش بگم عاشقونه دوستش داریم و برای خوشبختی اش هرکاری می کنیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:59  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلام دوستهای خوشگل و گل و بلبلم

ماه رمضونتون مبارک امیدوارم تو این روزهای گرم و طولانی و تابستونی خداوند به تمام کسانیکه نیت کردن روزه بگیرن توان و انرژی و ایمان کافی بده تا از سر سفره اش شاد و پیروز بلند شن

جونم براتون بگه که وروجکم چند روز سرفه خشک می کنه هیچ علامت و عارضه دیگه ای هم نداره چارشنبه خواستم ببرمش دکتر تا برای پنج شنبه و جمعه خدای نکرده دچار مشکل نشه رفتیم اما مطب جناب دکتر پر بود از بیمار و آقای منشی امر فرمودن شنبه تشریف بیاورید ماهم برگشتیم منزل جالب اینجاست که تو راه بردیا گریه می کرد که : نریم خونه من می خوام برم پیش آقای دکتر

غروبها که میره دوچرخه سواری یه آقای راننده کامیون بهش میگه : حاضری دوچرخه ات رو با کامیون من عوض کنی ؟ بردیا : نه آخه خودم بزرگ شدم می خوام بخرم

پنج شنبه غروب هم من و عسلک رفتیم پارک و یه خورده بازی کرد و رفتیم خونه مامانی اونجا هم محبت وانیا توپولی باز شامل حال بچه ام شد و با دندونهای وروجکیش یه ساعت روی مچ بچه ام کاشت چشمتون روز بد نبینه نفسش بند اومده بود دستش کبود شده بود اما ۱۰ دقیقه نشده همه چی یادشون رفت و به وانیا توپولی گفت : وانیا برام ساعت کشیدی؟ خدا قربون این فرشته های مهربونت شب هم که دایی مهدی اومد تندی پرید جلوی در  با دست آویزون که براش توضیح بده چه اتفاقی افتاده

آخر شب هم سه تایی رفتیم پارک ساعی جلوی در یه بلال خریدیم و وروجکم تو چمنها نشست و خورد و یه کم گشت و بازی کرد و ساعت ۱۲ رفتیم خونه و بیهوش شدیم تا ۹ صبح

آخر اینکه فکر کنم لحظات سحر و افطار و نشست سر سفره گرم و صمیمی و پر از معنویتشون حتی برای همه کسانیکه توانایی روزه گرفتن ندارن لذت بخش و شیرینه امیدوارم قسمت هممون بشه

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:28  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلامممممممممممممم خوب و خوش و سلامتین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جونم براتون بگه وروجکم چهارشنبه به همراه بابا افشین و مثل یه آقای به تمام معنا رفت آرایشگاه و موهاشو زد تازه کلی هم ذوق کرده بود

پنج شنبه صبح هم چون بچه ام دلش هوای تولد کرده بود یک عدد کیک تی تاپ برداشته به همراه شمع ۲ سالگیش که تو کابینت یافتیم و یک موسیقی تولدی مراسم تولد ۲ نفره برگزار کردیم و کلی هم خوش گذروندیم . عصر هم که تشریف بردن خونه مامانی بسیار بسیار پسر خوب و آقایی بود اما از اونجایی که از شانس بد وانیا توپولوی ظهر خوب نخوابیده بود مدام با بچه ام پرخاش می کرد و خلاصه اعصاب آقا رو بهم ریخت و آخر سر مجبور شدیم ساعت ۱۰:۳۰ تشریف ببریم منزل . البته سر راه به رسم هر هفته یک عدد آیس پک وانیلی پسرم را مهمون نمودیم و بعد چون دیدیم هنوز سر شبه یه سر رفتیم پارک اندیشه و صد البته با خیل عظیم جمعیت روبرو شدیم و وروجکم کمی بازی و ورجه وورجه فرمود و آخر سر هم به عوض خستگی با چشم گریان روانه خانه شد .

مثلاً ما گول خورده ایم که او خواب است

و اما از شیرین کاریها :

یه روز کارتهای ویزیت بابا افشین رو برداشت و گفت : می خوام اینها رو با خودم ببرم سر کار آخه من کارت ندارم .

یه ماشین عروس تو خیابون بهش نشون دادم و گفتم : تو هم وقتی داماد شدی برات ماشین گل می زنم

بردیا : من می خوام اتوبوس گل بزنم

من : نمیشه که مامان تا حالا دیدی کسی اتوبوس گل بزنه

بردیا : نی نی بوسم نمیشه ؟

من : نه مامان جان از این ماشین کوچولو ها باید گل بزنی

بردیا : تانکرم نمیشه ؟

چند وقته گیر داده افشین بره یاریس (ساری به گویش بردیا) من و تو پتو بندازیم بخوابیم بعد من هی خنده خنده کنم . چند روز پیش که بهش گفتم باید بری آرایشگاه گفت : بریم آرایشگاه موهامو کوتاه کنم بعد دیگه افشین بره ساری

راستی هفته پیش رقیه جون معروف رو به بابا افشین نشون دادم ایشون هم فرمودند : بچه حق داره میگه جیش دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 8:25  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلام

چند وقت پیش بابا افشین به پسر کوچولوم گفت : این پولهایی که میدی تخم مرغ شانسی می خری جمع کن زیاد که شدن یه اسباب بازی بخر . خلاصه پسر مامان هم قول داد دیگه از این جعبه های شانسی نخره و پولهاش رو جمع کنه . یه روز که داشت با بابا افشین می رفت خرید گفت : می خوام برم یه تخم مرغ شانسی بخرم و بدو بدو رفت و از تو کشوی تختش یه اسکناس ۵۰۰ تومانی برداشت و یه تخم مرغ شانسی ۱۵۰۰ تومانی خرید و اومد!!!!! وقتی بازش کرد با ذوق فراوون گفت : واییییییییییی چقدر توش آشغال پاشغاله !!!!!!! بعدشم یه گردن بند از توش در آورد و گفت : بیا اینو واسه تو خریدم

وانیا توپولی از شمال یه کامیون شن کش برای عسل مامان سوغاتی آورده بود و بردیا هم اصرار اصرار که بیا بوست کنم و دختر توپولو از ترسش طرف پسرخاله اش نمی اومد وسط بازی بردیا خیلی مظلومانه بهش گفت : وانیا یه بوسی نمیدی؟ جالب اینجاست که ۵ دقیقه بعد کارشون به کتک کاری کشید و قرتی خانوم چنان گازی از انگشت دست بچه ام گرفت که تا ۲ ساعت با بغض حرف می زد

تو مهد کودک یه خانومی هست به نام رقیه جون که بچه ها رو می بره دستشویی و از قضا یه خانم قد بلند و خوش تیپ و خیلی خیلی سانتی مانتال که وروجکم خیلی دوستش داره این رقیه خانم چند روز بود که رفته بود سفر و خبری ازش نبود یه روز که بردیا رو بردم مهد دیدم که برگشته وقتی داشتم باهاش سلام و احوالپرسی می کردم بردیا از کلاس اومد بیرون و گفت : به کی سلام گفتی؟ منم گفتم : رقیه جون یه کمی تو فکر رفت و  با لبخند شیطنت آمیزی گفت : جیش دارم جیش دارم جالب اینجاست که شیطنت از چشماش می بارید .

براش یه کتاب نقاشی خریدم که رنگ کردن رو یاد بگیره اولش که کلی گریه کرد من بلد نیستم منم گفت : بیا دستت رو می گیرم با هم نقاشی می کنیم منم کوچولو بودم مامانی دستم رو می گرفت یادم می داد که بهم گفت : تو کوچولو بودی من بزرگ بودم و بهت نقاشی یاد می دادم  بعد خواستیم یه برگ رو رنگ کنیم سبز رو برداشتم گفت : نه این سبز خاموشه سبز روشن بده

پنج شنبه تولد مامانی مهربون بردیا بود جاتون خالی حسابی خوش گذشت البته وروجکها استخر بادیشون رو تو حیاط راه انداختن تا ۹ شب مشغول آب بازی بودن اما همینکه تشریف آوردن داخل خونه بساط کتک کاری و بزن بزن راه افتاد

اسپایدر بردیا تیراندازی می کند

خروس بردیا در تولد مامانی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 8:58  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلام

چند روز پیش تو مهد کلاس موسیقی بود و همه دسته جمعی پایین بودن مشغول تمرین موسیقی و ... جز یه وروجک که هر چی زهرا جون بهش میگفت بیاد پایین رضایت نمی داد ، بعدش وروجک زهرا جون رو صدا می کنه که به عاطفه جون بگه بیاد بالا (عاطفه جون مسئول دستشویی بردن نی نی هاست) یه مدت می گذره و خبری نمیشه زهرا جون میره بالا می بینه وروجک مامان یه نی نی کوچولو رو برده دستشویی و حالا داره کمکش می کنه شلوارش رو پاش کنه جالب اینجاست بهش می گه : دستت رو بذار رو شونه ام نیفتی خداییش پسر کوچولو به این عاقلی و مهربونی دیده بودین ؟

یه روز کلی به بابایی اصرار و گریه که برام تانکر بخر بابایی هم مثل همه بابابزرگهای دنیا چون طاقت گریه مغز بادومش رو نداره شال و کلاه می کنه و دوتایی میرن اسباب بازی فروشی اونجا وروجک مامان به آقای فروشنده میگه : اینقدر به بابایی گیر دادم  که این اسباب بازی رو برام بخر

دوشنبه خاله سارا یه برچسب گنده چسبونده بود رو لباسش یعنی مدال و به معنی اینکه : پسر کوچولوی مامان تو کلاس حسابی آقاست و حرفهای ساراجون رو خوب گوش میده

چهارشنبه سر راه رفتیم جواب آزمایش مامانی رو بگیریم یه شعبه رولان اونجا بود یه سری هم زدیم وروجک وقتی وارد مغازه شد یه جوراب اسپایدر من قرمز رو دید و به قول خودش گیر داد که اونو بخر برام از شانس بد یا خوب اندازه پاش قرمزش رو نداشت و اون جوراب قرمز اندازه پای یه پسر ۵ ساله بود بازهم اصرار که من فقط قرمز می خوام ما هم خریدیم به این حساب که وقتی بزرگتر شد بپوشه . وقتی اومدیم تو ماشین گفتم این بزرگ بود برات اون کوچیکترها رو برمی داشتی که گفت : آخه من اینو واسه افشین خریدم (الهی قربون دل کوچولوی مهربونت)

پنج شنبه بهم گفت : نوشمک داری ؟ منم یه نوشمک صورتی از فریزر در آوردم و بهش دادم گفت : نارنجی بده این که دخترونه است .

یه دختر کوچولو به نام ملینا تو کلاسشون هست که از صبح فقط به ساراجون چسبیده و دنبالش از این اتاق به اون اتاق میره و با هیچ بچه ای بازی نمی کنه جالب اینجاست اصلاً فکر نمی کردم بچه ها متوجه این قضیه شده باشن تا اینکه یه روز که بردیا تو خونه راه افتاده بود و دنبالم از این اتاق به اون اتاق می اومد خودش بهم گفت : ملینا شدم هرجا میری دنبالت میام

پ . ن : پسر کوچولوی مامان تا ۱۶ رو انگلیسی می شمره و البته به زبون ایشون ۱۲ میشه توهِلو

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 8:32  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلام به همه دوستهای مهربون و فرشته های گلی و مهربونتون

جاتون خالی پنج شنبه عصر ۳ تایی به همراه خاله مژگان و وانیا توپولی رفتیم باغ وحش . هرچند که با یه مشت جانور افسرده و خوابالو برخورد کردیم اما به بچه ها خیلی خوش گذشت تا جایی که تونستن بازی کردند ، دویدند و داد زدند از همه مهمتر اینکه تو سر و کله هم نزدند . وروجک مامان هم با اینکه اولش یه کم می ترسید اما سوار اسب شد اونهم به تنهایی (دیگه بعدش می گفت می خوام سوار فیل و گرگ بشم ).

اینهم دو وروجک شیر سوار

 

دیروز هم که تولد دایی مهدی بود و بازهم اینبار وروجکها نهایت سعی و تلاششون رو کردن که نسبت به هم رفتار محترمانه داشته باشن که اگر مشکل کم خوابی بعد از ظهرشون نبود بسیار موفق تر ظاهر می شدن

حالا یه کم خرده خاطرات هفتگی تعریف کنم :

یه بار دوتایی رفتیم عابر بانک پول برداریم :

بردیا : مرجان به منم پول میدی؟

من : بله عزیزم - و فوراً یک اسکناس ۲ هزارتومانی تقدیم نمودم .

بردیا : نه از اینها نه پول سفید می خوام .

من هم تمام محتویات کیفم را بیرون ریختم و همه اسکناسها حتی تا ۱۰ تومانی رو نشون دادم اما بی فایده بود اون فقط می گفت : من پول سفید می خوام . تا اینکه همین موقع دستگاه رسید پول رو بهمون داد و

بردیا : آهان همینو می گفتم این پول نی نی هاست

وقتی بابا افشین رفته بود سفر یکبار پشت تلفن بهش گفت صورتت رو بیار ماچ کنم :

بردیا : نمیشه که من خونه ام تو سر کاری (قربون این وروجک باهوشم برم )

یه روز وقتی ناهارش رو خورده بود رفت جلوی تلویزیون دراز کشید منهم ظرفها رو شستم و یه تکه مرغ برداشتم و از فرط تنبلی بدون دستکش برای شام تکه تکه کردم و دستهامو شستم و اومدم کنارش دراز کشیدم چند دقیقه که گذشت بهم گفت : دستت چقدر بو میده برو رو مبل بخواب

یه روز با هم رفتیم میوه فروشی یه کم کاهو و خیار و ... بخریم بهش گفتم : می خوای برات آلو زرد بخرم اونهم موافقت کرد بعد فکر کنم یهو جو گرفتش و گفت : می خوای منم برات پرتقال بخرم

چند روز پیش از مهد یه ماشین برداشت و آورد خونه به مامانی هم گفته بود : اینو مامانم برام خریده . مامانی هم بنده خدا فکر کرده مامانش براش خریده تا اینکه عصر که رفتم خونه ته و توی ماجرا رو درآوردم نگو بچه ام ماشین رو زمین پیدا کرده فکر کرده مامانش خواسته سورپرایزش کنه سر راهش گذاشته حالا  دیگه خودتون فکرش رو بکنید با چه مکافاتی رضایت داد به صاحبش پس بده

راستی تا یادم نرفته اطلاع رسانی کنم : رولان حراج کرده اونهم ۲۵٪ هرکس تا حالا نرفته سعی کنه بره لباسهای خنک و خوشگلی داره علی الخصوص برای دختر خانمهای خوشگل و قرتی

آخر سر هم می خوام بگم فردا ۳۷ امین ماهگرد تولد قلب مامان و بابا پسر کوچولوی شیرین زبون و عاقل و مهربون خودمه . خواستم همین جا و برای ۳۷ هزارمین بار بگم : ما همچنان تا جون داریم عاشقتیم

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 8:26  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 9:2  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلام . خوب و خوش و سلامتین؟عسلکهای خوشگل و مامانی شاد وشنگولن؟

ما هم خوبیم و چون بابا افشین از پنج شنبه صبح رفته ساری تا دوشنبه . یه چند روزی رو تنهایی می گذرونیم . البته وروجکم بار اولی که بابا افشین زنگ زد قهر کرد و حاضر نشد باهاش صحبت کنه اما شواهد امر نشون میده که دلش حسابی تنگ شده هرچند که غرورش اجازه نمیده بروز بده

جاتون خالی دیروز با هم رفتیم پارک و یه کم بازی کرد و بعدش گفت بریم خونه البته با اصرار که یه دونه از این اسپایدر من های بادکنکی براش بخرم هرچی هم بهش گفتم تو خونه داری به خرجش نرفت که نرفت ، شب وقتی اومد و دید که خودش بزرگترش رو داره گیر داده که ببر اینو به آقا پس بده ، بگذریم بعدش سفارش آیس پک یا به قول خودش بستنی گنده داد و یه کمش رو خورد و گفت : خیلی وقته برام بلال نخریدی اونم که گرفت چند تا گاز زد و گفت : این دیگه سرد شده بنداز تو سطل یه داغش رو بخر

بردیا دوست داره وقتهایی که خودمون تنهاییم تو هال پتو بندازیم و جلوی تلویزیون دراز بکشه تا خوابش ببره مثل ۲-۳ شب گذشته . دیشب هم که دیگه چشمهامون داشت گرم می شد چشمتون روز بد نبینه  سر و کله یه سوسک پیدا شد و ما را حسابی ترسوند حالا هرچی می گردم اسپری سوسک کش رو پیدا نمی کنم اونهم رفته زیر مبل جا خوش کرده منم هی با پشه کش می زنم شاید بیاد بیرون بردیا هم یه بند مثل رادیو زیر گوشم حرف می زنه : فکر کردم سوسک اومده ، از کجا اومده؟ بیا بگردیم ببینیم از کجا اومده ؟ آهان از سوراخ کولر اومده ، ۱۰۰ دفعه بهت نگفتم در حموم رو ببند  بعدشم تندی رفته اسپری افشین رو آورده فشار میده تو هوا هر چی میگم مامان جان این اون پیس پیس نیست گوشش بدهکار نیست که نیست . آخر سر هم مجبور شدیم کاسه کوزه مون رو جمع کنیم و بریم تو تخت بخوابیم البته مرد کوچکم می گفت : تو برو بخواب من همینجا می شینم سوسک رو می کشم اما نمی دونم چرا هرجا می رفتم دنبالم میومد

آخر اینکه مامانی بنده خدا دوباره دچار آنفلونزا شده و امروز قراره خاله ساحل بره مهد دنبال وروجکم به خاطر همین ساعت ۷:۳۰ صبح که پاشده میگه : بذار به خاله ساحل زنگ بزنم یادش نره بیاد دنبالم

تا یادم نرفته بگم عسل مامان اعداد انگلیسی رو تا ۱۰ یاد گرفته هم شکلش و هم تلفظش و خودش شماره می گیره (البته روزی ۱۰۰۰ بار باید شماره های فامیل رو بهش بگم تا اون زنگ بزنه بگه خودش شماره گرفته و قطع کنه)

اینهم وقتی بردیا سو*پو*ر می شود :

بعداً ن : از بدآموزی فیلمها و سریالهای تلویزیونی که همگی خبر دارین . دیروز یه فیلم نشون داد که یه آقای قلچماقی یه بنده خدا رو تو آب خفه کرد . حالا وروجکم که با وانیا چپ افتاده بود حالا هر وقت خون جلو چشمش رو می گیره می خوابه رو زمین میگه : دارم وانیا رو خفه می کنم

وقتی پسرم کوچک بود

نفهمیدیم چطوری بزرگ شد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 9:1  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلااااااااااااااااااااااام خوب و خوش و سلامتین؟ تعطیلات غیرمنتظره خوش گذشت ؟ البته کنار فرشته های کوچولو و شیطون بودن همیشه و در هر شرایطی مطمئنم که خوش می گذره

جونم براتون بگه ما که تهران بودیم و یه کم از ترس آلودگی هوا تو خونه و یه کمی هم به خاطر فوران بی حوصلگی مجبور می شدیم اندرزهای متخصصان رو ناشنیده بگیریم و یواشکی بریم بیرون

اول از همه کیک مولودی امسال رو ببینید (جای همتون خالی کاش بودین و می دیدین وروجکم چقدر آقا بود و با چه ذوقی شکلات می ریخت سر مهمونها)

یه شب با مامانی رفتیم خانه کودک پارک ساعی و عسل مامان کلی اسباب بازی سوار شد و یه کم هم تو پارک ورجه وورجه کرد و بعدشم بیهوششششششششششش

یه روز رفتیم شهروند تا هم کمی خرید کنیم و هم وروجکم درحین چرخ سواری با صدای بلند برای همه آواز بخونه و همه رو مستفیض کنه جالب اینجاست وقتی رفتیم داخل بهم گفت : مرجان برو هر چی خواستی بردار

شب جمعه هم که طبق روال هر هفته مهمون مامانی بودیم (البته خاله ها رفته بودن شمال و ما تنها اونجا بودیم)بردیا سی دی عروسی خاله ساحل رو پیدا کرد و به مامانی داد که بگذاره مامانی هم چون می دونست اهل سی دی و فیلم عروسی دیدن نیست قایمش کرده بود تا حواسش پرت بشه که یهو یه وروجکی برگشت و گفت : لوس شدی ها بذار دیگه پدرسوخته(این هم از عوارض گوش کردن به آهنگهای دی جی)

چند روز پیش شارژ ماشینش تموم شد بهم می گه : شارژبند ماشینم کجاست ؟

راستی یه نکته اینکه به یاد گرفتن حروف و لغات انگلیسی به شدت علاقه نشون میده برعکس فارسی که حتی بن بن بن هم خریدیم اما اصلاً دلش نمی خواد یاد بگیره

مربی مهدش ، سارا جون ، هم خیلی دوستش داره و به قول خودش خاله سارا بهش میگه : تو جیگر منی

تو هرکاری هم نظر میده متل اینکه : دستشویی رو شستی درش رو باز بذار هوا بخوره خشک شده (آخه بچه جون تو رو چه به این حرفها)

اینهم وقتی بردیا مامانی می شود :

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 8:47  توسط مرجان (مامان بردیا) | 

سلام به همه دوستهای مهربون و فرشته های مامانیشون

وروجکم دیگه حسابی به مهدش عادت کرده و ۷:۳۰ صبح میره و بعد از اینکه ناهارش رو خورد ، به قول خودش خیلی زود ، مامانی میره دنبالش و میاد خونه و یه لیوان شیر و بیهوش میشه تا ساعت ۴ و ۵ بعد از ظهر . البته ناگفته نماند که مربی خیلی مهربونی هم نصیبش شده که خیلی دوستش داره و پرحوصله است .

سه شنبه صبح هم رفتیم برای چکاپ سالانه اش آزمایش دادیم . کلی براش توضیح دادم که اینجا همون بیمارستانیه که توش دنیا اومدی وقتی رفت رو تخت دراز کشید گفت : الان می خوان شکم منم پاره کنن ؟جالب اینجاست که موقع خون گرفتن اصلاً اصلاً گریه نکرد فقط چشمهاش پر از اشک شده بود و با تعجب بهمون نگاه می کرد فکر کنم شوکه شده بود .

دیروز داشت ماشین بازی می کرد یهو برگشت گفت : زهرمار گفتم : بردیا این چه حرفیه ؟ گفت : آخه ماشین اومده جلوم کنار نمیره افشین هروقت ماشین میاد جلوش می گه : زهرمار (اینم از آموزشهای پدرانه)

پ . ن : پیشاپیش روز پدر رو به همه پدرهای مهربون و دوست داشتنی و مردهای کوچیک و باباهای آینده تبریک میگم (به رسم گذشته روز پدر خونه مامانی یه مولودی خوشگل و مامانی برپاست مطمئن باشید شما رو تو لحظات قشنگش به خاطر میاریم و جاتون رو حسابی خالی می کنیم )

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 9:24  توسط مرجان (مامان بردیا) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بردیا(علی) قناعتگر هدیه ای ارزشمند و با شکوه از جانب خدای مهربون در ساعت 9:30 صبح روز یکشنبه 4 تیر 1385-بیمارستان جم - دکتر نادر حشمتی
وزن هنگام تولد 460/3 قد : 52 سانتی متر

ایمیل مامان بردیا
تماس با ما
نویسنده وبلاگ بردیا
مامان مرجان
وضعیت یاهو مسنجر
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
تیر 1386
دوستان من
شیطونک در پرشین بلاگ
خاله مژده مامان سورنا جون
پروفسور سلطان زاده
مامانا بچگیا از اینا می دیدن
دانستنی های تعلیم و تربیت
آنچه مادران باید بدانند
هلیا جون مامان افروز
کتاب کودک
انتشارات با فرزندان
رنگ آمیزی 1
رنگ آمیزی 2
بردیای ناز مامان و بابا
آشپزخانه شیندخت
بردیا پسر خوشگل مامان
مطبخ خاله خانم
روی میز آشپزخانه
موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
کودکانه
عکس ، فیلم و مطالب کودکانه
یادنامه ای برای پرستوی مهاجر : آرین باقری
ایلیا کوچولو
دست نوشته های یک کودک خفن
سایت آموزش ایرانیان
ماه من فقط رژین
خاطرات بزرگ شدن من
گلستان بچه ها
وقتی علیرضا کوچک بود
خاطرات من و نی نی کوچولوم-سورنا
روانشناس کودک
علیرضا پسر ناز من
بابایی ها و نی نی ها
بهترین مدلها در اینجا
هستی جوجو
کسری و بچه های خاله اش
به به مامان
ضد حال به دختر پسرا
آرش وروجک مامان آرزو
محمد امین همه زندگی من
بچه ها از کجا می آیند؟
رادین زندگی مامان ندا و بابا کورش
شیرینی زندگی ما- الینا کوچولو
دوقلوهای من
حس قشنگ مادری-ایلیا
پرهام دلبندم
یونای من
ارشیا گلی و مامان و بابا
بردیای مامان مرضی
شازده کوچولو - آرمان گلی
آغاز راه
مزون سی تا
خانه دار
لباس ایرانی
دایرة المعارف آشپزی
محمدمهدی کوچولو و خاطراتش
من و شوهرم(عسل بانو)
دایی بهنام (جمعمون جمعه)
The Different
عروسک مامانی - زهرا جون
آموزش آشپزی
آشپز کوچولو
آشپزی و شیرینی پزی خاله توران
دنیای سبز ابوالفضل جون
ساده ولی شبیه آسمان - سپهر وروجک
کوچولوهای دوست داشتنی
ایلیا جون
دلبرانه
شایگان ( قلب مامان و بابا)
از کورش صغیر تا کورش کبیر
صهبا دختر ناز مامان شیوا
عسل عشق مامان و بابا
آرتینا جون ماتیتی
ماجراهای سارا و مامان
هنر و سرگرمی
گلسا کوچولو شیرین زندگی مامان مونا
ملیسای مامی
پریسا عسلی و پارسا گلی
حیاط خلوت من
کودکان پرشین بلاگ
آدرینا ، تکه ای از ماه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
مامان مرجان

تبلیغات رایگان
 
DaisypathAnniversary Years Ticker
PimpingYourSpace.com Rules!